وبلاگicon
✿ شگفت انگيز ✿ سخنان حکیمانه *Wonderful☆

✿ شگفت انگيز ✿ سخنان حکیمانه *Wonderful☆
ღღ هــــــوای حوصله ابـــــریست  ღღ ☆ باور كردني نيست اما حقيقت دارد ! وب شگفت انگیز اتفاقی نیست ..☆ 
قالب وبلاگ
مطالب جالب و خواندنی

غم انگیز وبلاگ دومم

شگفت انگیز اتفاقی نیست

همه گفتند :

خیر است فراموشش کن ....

من از این خیر خدا 

میگذرم بر گردی ....


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: پيامك هاي زيبا عاشقانه، پيامك جالب و متنوع، جالب و خواندنی
[ ] [ ] [ ... ]

آوازه جمالت از جان خود شنیدیم 

چون با دو آب و آتش 

در عشق تو دویدیم...


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: جالب و خواندنی
برچسب‌ها: متن جانان, دوست داشتن یار قدیمی, رویای زندگیم
[ ] [ ] [ ... ]

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
سنگ بعد از این که پرتاب شد
                دشنام .. بعد از این که گفته شد..
                            موقعیت
. بعد از این که از دست رفت
 و زمان
بعد از این که گذشت و سپری شد

روزی پدری هنگام مرگ، فرزندش را فرا خواند و گفت: فرزندم تو را چهار وصیت دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار وصیت من توجه کنی.
**********************
اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرو رویش بکش و بعد آن را بفروش.
دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای همبستر شوی سعی کن صبح زود به نزدش بروی.
سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی.
چهارم اینکه اگر خواستی سیگار یا افیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن!

**************************************************

مدتی پس از مرگ پدر، پسر تصمیم گرفت خانه پدری که تنها ارث پدرش بود را بفروشد پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان سر و سامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است که بفروشد پس منصرف شد.

بعد خواست با فاحشه معروف شهر همبستر شود. طبق نصیحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت. فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند. دید که او بسیار زشت است و منصرف شد.

بعد خواست قمار بازی کند پس از پرس و جوی فراوان بزرگترین قمار باز شهر را پیدا کرد. دید او در خرابه ای زندگی می کند و حتی تن پوش مناسبی هم ندارد. علتش را پرسید. قمار باز گفت همه داراییم را در قمار باخته ام ! در نتیجه به عمق نصایح پدرش پی برد.

زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند که با آنها هم دود و پیاله شود. به یاد نصیحت پدر افتاد و نپذیرفت تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی از دوستانش بود دود را شروع کند ولی وقتی که او را نزدیک به موت یافت که بر اثر مواد مخدر بود. خدا را شکر کرد و برای پدر رحمت خداوند را خواستار شد.

 

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.

او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد…

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.

"برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…”

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد .

بازدید کنندگان عزیز و علاقمند به تست هوش می توانند در ادامه مطلب نبوغ خود را بسنجند

انیشتین در زمانی که این سوال را طرح نمودند گفته بودند ۹۸ درصد از مردم عادی به جواب دست نمی یابند و فقط ۲ درصد می توانند جواب درست را بگویند شاید شما یکی از این ۲ درصد باشید و اگر به هوش خود اطمینانی ندارید لازم نیست به ادامه مطلب بروید !!!


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: مطالب خواندني، جالب و خواندنی، داستانک جدید ، جذاب، داستان های عبرت آموز
برچسب‌ها: تست هوش انیشتین, داستان پر معنی, داستان های زیبا, دنیای داستان
ادامـــــــه مطــــلب کلـــــــیک کـــــــنید !!! بدو بیا ادامه مطلب ......... ؟
[ ] [ ] [ ... ]
 یادت باشه یادتو به یادم میمونه
                                                        یادی کن که یاد ما هم به یادت بمونه    

خری در پوست شیری رفته و حیوانات جنگل را به وحشت انداخته بود تا اینکه به روباهی رسید و بر او نعره ای زد. روباه لبخندی زد و گفت:

"عرعر تو نشان می دهد که شیر شجاعی هستی"

و بدان که حیوانات جنگل از پوست تو می ترسند و گرنه عرعر تو نعره شیر نیست !!!

 ----------------------------------------------

دزدی به خانه ای درآمد اما هیچ جز خروسی نیافت. لاجرم او را گرفته و به خانه خویش برد تا قوتی مهیا سازد. خروس به التماس افتاد که:

"من برای انسان سودمندی فراوانی داشته و سحرگاهان مردمان را برای کار و تلاش بیدار کرده و ..."

دزد گفت:

"اگر چنین سودمند نبودی شاید تو را نمی کشتم"

 ***********************

کودکی دست خود را در تنگ فندقی برده و آنرا پر کرده بود. اما چون نمی توانست دست خود را خارج کرده و یا از فندق صرفنظر کند می گریست تا اینکه رهگزری او را دید و گفت:

"پسر جان اگر نیمی از فندق را از مشت خود خارج و به نیم دیگر قانع شوی هم دستت از تنگ خارج میشود و هم فندق داری

 /////////////////////////////////////////////

پسرک به قصد شنا در حوضچه آبی پرید و چون فن شنا نمی دانست در حال غرق شدن بود که مردی او را دید و با سرعت بطرف او آمد. پس او را سرزنش بسیار می کرد که چرا اینچنین جان خود را به خطر انداخته. پسرک را که دمقی چندان نمانده بود به آن مرد گفت:

"ای مرد اول مرا نجات ده و سپس سرزنش نما"

===================================

در مسجدی کار نظافت طبقه بالا بر عهده کارگری بود که پیرمردی وارد مسجد شد بعد از خواندن دو رکعت نماز شکر از حضور کارگر در مسجد اطلاعی نداشت

کارگر می گفت شنیدم چنین دعا می کرد :

خداوندا : همان گونه که از دعاهایم گذشتی از گناهانم نیز بگذر  


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: مطالب خواندني، جالب و خواندنی، داستانک جدید ، جذاب، داستان های عبرت آموز
برچسب‌ها: داستانک معنی دار, واقعیت های جالب, داستان کوتاه جدید, مطالب زیبا
[ ] [ ] [ ... ]
رسول اکرم ( ص ) :

گناه کمتر کن تا مرگ بر تو آسان گردد

از قرض بترسید که مایه غم شب و ذلت روز است

اگر کسی طناب بگیرد و با پشت هیزم بکشد ، آسانتر از آنست که نزد ثروتمندان رود و از آنها چیزی طلب کند

امام حسن مجتبی ( ع )

هر کسی نزد تو سخن چینی کند ، بر علیه تو نیز سخن چینی خواهد کرد

شوخی ، شخصیت و وقار انسان را از بین می برد و چه بسا افراد ساکت دارای شخصیت و وقار عظیمی هستند

کسی را که پیش از سلام گفتن آغاز به سخن گفتن نماید جوابش رو ندهید

امام رضا ( ع ) :

مرد باید عائله خود را در رفاه قرار دهد که آرزوی مرگش را نکنند

خوشی دنیا در وسعت منزل و زیادی دوستان است .

خوبی و نیکی کردن به والدین لازم و واجب است اگر چه مشرک باشند

-------------------------------------------

جالب است بدانید پیامبر اکرم(ص) نیز این سوالات را از جبرئیل پرسیده اند ؟

-------------------------------------

ایشان از جبرئیل پرسید آیا ملائکه ،گریه و خنده دارند؟

فرمود :آری؟ به سه کس از روی تعجب می خندند و بر سه کس از روی ترحم ودلسوزی می گریند.

- از کسی که سراسر روز را به سخنان چرند و پرند و (یا کارهای)بیهوده می گذارند، و چون شب شود نماز عشاء خوانده و باز به بیهودگی خود ادامه می دهد ،ملائکه می خندند و می گویند ای بی خبر از صبح تا شب سیر نشدی ،حالا سیر می شوی؟

- دوم :دهقانی که بیل و کلنگ خود را برداشته و به بهانه تعمیر و اصلاح زمین خود ،دیوار مشترک (بین خود و شریکش)را می ساید تا به سهم خود بیافزاید،ملائکه می خندند و می گویند ،آن زمین به آن پهناور ترا سیر نکرد این مختصر تو را سیر می کند؟

- سوم :از زنی که خودش را از نامحرم در زمانی که زنده بود نمی پوشانید ، بعد از مرگش وقتی که او را در قبر می گذارندبدنش را می پوشانند تا کسی حجم و اندامش را نبیند .ملائکه می خندند و می گویند :وقتی که مورد میل و رغبت بود او را نپوشانیدید ،حالا که مورد نفرت و انزجار است او را می پوشانید؟

                                 واقعیت جالب :

زمستان سرد ، کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه ، گوشت بدن خودش رو می کند و می داد !! به جوجه هاش می خوردند .

زمستان تمام شد و کلاغ مرد !

اما بچه هایش نجات یافتند و گفتند :

آخی خوب شد مرد ، از این غذای تکراری راحت شدیم ...

                                             این است واقعیت تلخ روزگار ما !!!


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: مطالب خواندني، متنوع و متفاوت، جالب و خواندنی، داستانک جدید ، جذاب، تازه های شگفت انگیز
برچسب‌ها: داستان های پر معنی, داستان کوتاه پر معنی, جملات ناب از بزرگان اسلام, داستانک معصومین
[ ] [ ] [ ... ]

زندگی ، پیشکشی است برای شاد زیستن .

    ارد بزرگ

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم خانه .

 از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری،بیزارم.

به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم خانه .

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشنده خندان صدایم می‌کند و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم خانه  و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم چه می شود . می‌روم روبروی آقای فروشنده خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است.

 

می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازه ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت خانه بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"به به به به و گاهی ناخودآگاه می خندم ...

باور بدبختی از خود بدبختی دردناکتر است .

ارد بزرگ

------------------------------

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار!
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه: دلم خواست، پررو بازیه دیگه پررو بازی!
چند دقیقه میگذره…
باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده، باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار.
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه: دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره، خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه …

مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن. قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار!
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه: دلم خواست! پررو بازیه دیگه پررو بازی!
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون. خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه.
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: مطالب خواندني، جالب و خواندنی، داستانک جدید ، جذاب، داستان آموزنده و شگفت انگیز
برچسب‌ها: سخنان جالب و زیبا, داستان های جدید و ناب, شهر داستان کوتاه, داستان آموزنده جدید
[ ] [ ] [ ... ]

 گویند سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:

چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟

آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...

امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...

اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- یه عکس خاطره انگیز و پر معنی  -------------


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: جالب و خواندنی، تازه های شگفت انگیز
برچسب‌ها: قضاوت های امام علی, داستان ائمه, قصه ای از امیرالمومنین, عکس خاطره انگیز
[ ] [ ] [ ... ]
امام سجاد ( ع ) :

خنده بی جا نمونه نقصان در خرد و عقل است

بزرگان خود را احترام کنید تا مورد احترام کوچک ها قرار گیرید

مبادا با احمق رفیق شوی که چون خواهد سودت رساند زیانت می زند.

یا دلی سخن پذیر

                                    داشته باش

                                                               یا سخنی دل پذیر ....... 

 

کوک کن ساعت خویش

                                   اعتباری به خروس سحری ، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

                                کوک کن ساعت خویش

که مـؤذّن ، شب پیـش

                                  دسته گل داده به آب

     . . و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعت خویش

                                  شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد

                        شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

                         کوک کن ساعت خویش

که سحر گاه کسی

  بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

                         که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعت خویش

رفتگر

                     مُرده و این کوچه دگر

                   خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

کوک کن ساعت خویش

                                     اعتباری به خروس سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: مطالب خواندني، جالب و خواندنی، تازه های شگفت انگیز، مطالب با حال
برچسب‌ها: کوک کن ساعت خویش, مطالب جدید و خواندنی, دنیای قصه های شیرین, داستان امروز
[ ] [ ] [ ... ]
از سرسبزی قبرستان ها فهمیدم

                                   آدم ها بعد از مرگشان مفیدترند!

 

گفت : “ اگه اين يکي هم دختر بشه دستاشو قطع می کنم”


خدا بهشان پسری داد که دست نداشت …

 

همبازى هایمان را تا وقتى دوست داریم ، كه خوب مى بازند.........

داستان باور مردم :

 روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند . مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد . برحسب اتفاق ، گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند . اما مرد شیاد نپذیرفت . بعد از اتمام حجت ٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت ونسبت به حقه های او هشدار داد .  

بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک با سواد و کدامیک بی سواد هستند . در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار ، چه می شود.

شیاد به معلم گفت : بنویس مار

معلم نوشت : مار 

نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید. 

و به مردم گفت : شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است ؟

مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.

با مردم به زبان و اعتقاد خودشان صحبت کنید!!!


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: متنوع و متفاوت، جالب و خواندنی، داستانک جدید ، جذاب، مطالب با حال
برچسب‌ها: داستان معلم و مرد شیاد, جملات خاص, مطالب جالب انگیز, داستان های شیرین
[ ] [ ] [ ... ]

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست؟ سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاظر شدند . سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود .وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان ,او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت . سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

سقراط از او پرسید: در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟

پسر جواب داد : هوا.

سقراط گفت: این راز موفقیت است!!!!!!!!! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد. رمز دیگری وجود ندارد .

 

حکایت زمین

حکایت می کنند که دو نفر بر سر قطعه ای زمین نزاع می کردند و هر یک می گفت : این زمین از آن من است !
نزد حضرت عیسی رفتند ؛ حضرت فرمود : اما زمین چیز دیگری می گوید !!!!!
گفتند : چه می گوید ؟
گفت : می گوید هر دو از آن منند !

پس هر دو شرمنده شدند......

 ---------------------------------------------

داستان دختر نابینا:


دختری در همسایگیم بود ، هر روز صبح هنگام خروج از خانه اش دستش را به درب منزل من میکشید و مرا بیدار میکرد و میرفت !
در ذهنم هزاران اندیشه جان میگرفت ، روزی تصمیم گرفتم از او بخواهم که دیگر مرا از خواب ناز بیدار نکند ؛ منتظر ماندم ، صدای قدم هایش که آمد درب خانه ام را گشودم و خیره ماندم چون هرگز نفهمیده بودم که او نابیناست !!!

طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه ؛ پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست در شیشه سس رو باز کنه … مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت ؟؟؟
پدرم لبخندی زد و گفت : یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زودتر از من میومدی و کلی زور میزدی تا در شیشه سس رو باز کنی ؟! یادته نمی تونستی ؟! یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ؟!
اشک تو چشمام جم شد … نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم....


موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: مطالب خواندني، متنوع و متفاوت، جالب و خواندنی، داستانک جدید ، جذاب، مطالب با حال، داستان های عبرت آموز
برچسب‌ها: حکایت شیرین, داستانها و حکایات, قصه و داستانک جدید, قصر داستان
[ ] [ ] [ ... ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وب شگفت انگیز

           
      ( الله نور السماوات و الأرض )

✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿

جنگل به سلطانش مینازه...
بلاگفا هم به شگفت انگیز

✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿

وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
 
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُــوا الـــذِّكْرَ

وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا       

هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

سلام دوست عزیز ممنون که این وبلاگ رو برای دیدن انتخاب کردید .
به شما خیر مقدم می گویم .
-------------------------------------------
پیشنهاد دوستانه :
به جای اینکه وقت خود را برای خواندن و دیدن چندین وبلاگ جدید هدر دهید موضوعات و مطالب وب شگفت انگیز را چندین بار بخوانید !!!

ღღღღღღღღღღღღ

یادمان باشد اگر گل چیدیم،
عطر و  برگ و  گل و  خار،
همه همسایه دیوار به دیوار همند..
-------------------------------------------
شعار وب شگفت انگیز :

من مسئول آنچه هستم ، که می گویم؟
نه آنچه که شما برداشت می کنید!!!

شگفت انگیز اتفاقی نیست .....

++++۞۞۞۞۞۞++++++


گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
و گرنه من همان خاکم که هستم

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

آدما دو دسته هستن
اونایی که در جواب ِ “پاشو بریم” میگن کجا؟ و اونایی که میگن بریم. . .


۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

بازدیدکنندگان عزیز لطفاً از مطالب پیشین ما دیدن کنید
در ضمن  موضوعات وب  رو هم از دست ندید!!
و برای بهتر شدن وبلاگ شگفت انگیز
نظر فراموش نشه ............ ؟

___████__████_███
__███____████__███
__███_███___██__██
__███__███████___███
___███_████████_████
███_██_███████__████
_███_____████__████
__██████_____█████
___███████__█████
______████ _██
______________██
_______________█
_████_________█
__█████_______█
___████________█
____█████______█
_________█______█
_____███_█_█__█
____█████__█_█
___██████___█_____█████
____████____█___███_█████
_____██____█__██____██████
______█___█_██_______████
_________███__________██
_________██____________█
_________█
________█
________█
موضوعات

 شگفت انگیز وبلاگ اصلیم

امکانات وب شگفت انگیز



جستجو در وب شگفت انگیز
بک لینک