|
✿ شگفت انگيز ✿ سخنان حکیمانه *Wonderful☆ ღღ هــــــوای حوصله ابـــــریست ღღ ☆ باور كردني نيست اما حقيقت دارد ! وب شگفت انگیز اتفاقی نیست ..☆
| ||
|
آخرين مطالب شگفت انگیز
مطالب جالب و خواندنی
شگفت انگیز اتفاقی نیست
|
عجب يوسف : حضرت يوسف ( ع ) روزي در آيينه نگريست . نظري بر خود كرد و بر جمال و كمالش احسنت كرد و لذت برد . و با خود گفت : اگر من غلام بودم ، بها و ارزش من آنقدر بالا بود كه كسي توان پرداخت آن را نداشت . پروردگار از آن حركت يوسف در نگذشت . تا وي عقوبتي چشيد و خداوند او را غلام كرد و تنها بيست درهم براي خريد وي دادند .
آدم : مردي كه چهل سال تمام كوهنوردي مي كرد ، در مجلس ختم فرزندش هاي هاي مي گريست فردي از او پرسيد ؟ پس تو در اين چند سال از كوه چه آموختي ؟ مرد گفت : معلوم است استقامت ! فرد پرسيد پس چرا اينطور گريه مي كني ؟ مرد پاسخ داد : چون من كوه نيستم ....... آدمم !
مسافر : داخل ميني بوس جا نبود و عده اي ايستاده بودند ، جواني كه نشسته بود ناگهان سرش را بالا گرفت و به پيرمردي كه كنار صندلي ايستاده بود نگاه كرد و سريع از جايش برخاست و گفت : آقا بفرماييد بنشينيد : تا پيرمرد خواست بگوييد خير ببيني پسرم جوان داد زد آقا پياده مي شم !
جعبه هاي سياه و طلايي:
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟ گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...
به اين لطيفه چند بار مي خنديد : پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید راه بهشت : مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟» و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید.» از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. هرقدر که میخواهید بنوشید. این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند...
اميدوارم داستان ها پند آموز مورد توجه قرار گرفته باشند اگه نظر يا پيشنهادي داريد در بهتر شدن وبلاگ شگفت انگيز لطفاً نظرات خود را وارد نماييد . با سپاس از دوستاني كه نظر گذاشتند : موضوعات مرتبط در وب شگفت انگیز: مطالب خواندني، داستان عاشقانه [ ] [ ] [ ... ]
|
درباره وب شگفت انگیز ![]() ( الله نور السماوات و الأرض ) ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿ جنگل به سلطانش مینازه... بلاگفا هم به شگفت انگیز ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿ وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُــوا الـــذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ سلام دوست عزیز ممنون که این وبلاگ رو برای دیدن انتخاب کردید . به شما خیر مقدم می گویم . ------------------------------------------- پیشنهاد دوستانه : به جای اینکه وقت خود را برای خواندن و دیدن چندین وبلاگ جدید هدر دهید موضوعات و مطالب وب شگفت انگیز را چندین بار بخوانید !!! ღღღღღღღღღღღღ یادمان باشد اگر گل چیدیم، عطر و برگ و گل و خار، همه همسایه دیوار به دیوار همند.. ------------------------------------------- شعار وب شگفت انگیز : من مسئول آنچه هستم ، که می گویم؟ نه آنچه که شما برداشت می کنید!!! شگفت انگیز اتفاقی نیست ..... ++++۞۞۞۞۞۞++++++ گلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم بگفتا من گلی ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم کمال همنشین در من اثر کرد و گرنه من همان خاکم که هستم ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ آدما دو دسته هستن اونایی که در جواب ِ “پاشو بریم” میگن کجا؟ و اونایی که میگن بریم. . . ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ بازدیدکنندگان عزیز لطفاً از مطالب پیشین ما دیدن کنید در ضمن موضوعات وب رو هم از دست ندید!! و برای بهتر شدن وبلاگ شگفت انگیز نظر فراموش نشه ............ ؟ ___████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█
موضوعات
آرشيو موضوعی وب
امکانات وب شگفت انگیز |
| [ مدیر وبلاگ : ی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||